ترس چشمانم را می بندد. که کارگران غم در آن مشغول کارند، چاه تنهایی در آن حفر می کنند. آری من غم را نوشیده ام چرا اشک آنرا تبخیر می کند؟ جشن بگیرد اما باران اشک هایم از بهار بیزار است. دیگر نمی گذارد کابوس عشق تو به دلم بازگردد. کاش این روز همیشه تعطیل رسمی بود کاش کیک غم شمع نداشت تا مجبور نباشم با طوفان بغض آنها را خاموش کنم . اما همین سکوت بود که غم را در دلم بیدار کرد. با کابوس اشک می جنگند، و باز هم غم.... از خدا خواهش می کنم به دلم لبخند بزند. اما این چشم هایم بود که به خاطرش سرزنش شد. حتی بیشتر از حضور تو اما نمی خواهم با چشم هایم بازی کنم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


